نمیدونم یادمه؟ اون کلاس اول ب رو؟
نمیدونم شاید داره یادم میره !؟
نمیدونم شاید باید یادم نره کلاس چهارم الف طبقه بالا رو ...
شاید باید برگردم به اون روزا....
شاید نمیدونم .... اما شاید یادم نرفته بوی دفتر های نو رو ... بوی کتابهای نو رو....
نمیدونم اما میدونم همشون رو ..
نمیدونم چی کنم یادم بمونه واسه چوبین چقدر میدویدیم که دوشنبه ببینیمش ..
نمیدونم چی به سر چوبین اومد؟
نمیدونم حنا چی شد؟
نمیدونم خانواده دکتر ارنست چی شدن؟
نمیدونم اما میدونم بدون اون روزا خیلی دلتنگم ...
دلتنگه تموم لحظه هاش ...
نمیدونم شاید یبار بیدار شمو ببینم مدرسم دیر شده و اینا همه یه خواب بوده ...
نمیدونم ...
(بهنام)
فدا اون لحظه هائی که بی اختیار صدا میزنم یا فاطمه الزهرا ...
فدا او حس قشنگت که بمون هدیه دادی....
فدا اون لذت بردن نامت ...
دوستت دارم ای پاکیه بی پایان ...
دوستت دارم ای نهایت مهربونی ...
دوستت دارم ای شب شکنه غصه هایم ...
دوستت دارم و شاید لیاقت دوست داشتنت را داشته باشم...
دوستت دارم که بدونی آرزومه یک بار حتی یک بار توی خواب نوازشم کنی ...
دوستت دارم که بدونی آرزومه که شاید یه بار فقط یه بار توی خواب ببینمت ...
چه بی پایان دوستت دارم
چه بی پایان نامت زیباست
یا فاطمه من دوستت دارم
(بهنام.ا)
پر از تکاپوی بودن ...
از بوسیدن لبانی خسته تر از تنهائی و گم شده در سکوتی بی نظیر از فریادی خاموش !
و من در همان کلبه ..
و فریادی پر از سکوت و سکوتی از تو از من ....
کاش در گوشه ای لبانت را بی نگاه با لبانم می فشردم ...
دیدم که دستانت را آرام بر گونه ام با نوازشی بی همتا به تمنای لمس می کشانی ..
آه ... کاش ...
حس نفسهایت و با دمیدنشان فشردن سینه های گرمت بر سینه ام را بی همتا می ستایم ...
بازی با زره زره ی بدنت و بوسیدن و تو و من و سکوت ...
آرام با رقص نوازش قطرات باران بر روی پوستت زمان را به بازی می کشانم و با حس تنت صدای نوازش را به نخست به گوش می رسانم ..
و من و تو بوی تنه تو ... آه .. حس تنه تو ...
بوسیدن سینه ی تپنده ات صدای تپش قلبت را به من فریاد خواهد کرد ...
به آرامی حریر نازک پارچه ای را کشیده بر تنه عریانت را کنار خواهم زد و تنه برهنه ات را با نوازشی بی پایان به تمنای بوسه می کشانم ..
و آه که صدای نفسهایت را در آن هنگام عاشقانه دوست خواهم داشت...
(بهنام.ا.... تمنای احساس )
سال نو رو به همتون تبریک میگم امیدوارم سالی خوب و سرشار از محبت داشته باشید
در خلوتی عاری از وجود .. گیاه..انسان...انسان بودن !
در خلوصی نا پاک از تشنگی ...
در تنهائی .. در سایه ی کسی که دیدنش را آری میبنم اما خودش را ....
حس بوسیدن ها...نه بعد از بوسیدن ها !
میشد شانه هایش را ببوسم و آرام با دستانم بگرمی بکشانم....
و در خوابی بود در بیداری ... و آرامشی از من نه ... از منه من...
در گوشه ای در تنهائیم میزی شکسته و جوهری بدون قلم را کنار میزنم و از جنس تنهائی و احساس تخت پادشاهی برایش میسازم ....
با انگشتانم به آرامی زره زره ی بدنش را حس میکنم....
با لبهائی خشکیده از گرمی احساس به آرامی نامم را زمزمه میکند ... و در تمنای بوسه ...
صدای باران ...صدای موج باد ....صدای درها صدای نفسها نام صدا زدن ها ....
میزی شکسته ....
و....
و در تاریکی شب لبانت را بمن نه .. به من نزدیک کن .. و در تنهائی بودنمان من را نه من را صدا کن....
(بریده ای از من نه...من....بهنام)
در تنهائی ...
در آرامشی بی نظیر از روئیا ....
در کوشه ی دنجه اتاقی خلوت از هر آنکس جز من ....
به آرامی گذشته را ورق میزنم و در گذشته ها به دنبال نشانی از آینده ....
ساختن صدائی از موج دریا ....
و به سکوت در سکوت فرو رفتن ...
با پروازی در آن دوردستهای روئیایم ....
با تمام آرزوهایم و دنیائی ساخته شده در من ....
آه چه میگذرد ...
تا مرز چند شب تا به سحر راه باقی است خدایا ؟
میشه در آغوشت لذت بوسیدن را فهمید ...
میشه با دستانت خوشحالی جاودانه را آموخت ....
از خود میپرسم پس تو کجائی ؟
در کجا در گوشه ای خلوت کردی ؟
کاش با بوسه هایت دنیا را فراموش میکردم ...
کاش در آغوشت زخمهایم را مرهم میزدی ...
کاش با انگشتان نازکت انگشتان خسته ام را میگرفتی و در کوچه ای بی انتها با تکیه بر شانه ام لحظه ها را نیز بی انتها میکردی ....
تو در کجائی ؟
در کجا بیابمت ؟
( در کجا بیابمت ؟ .... بهنام.ا )
بودن در سرای تنهائیت زیباست و شنیدن کلماتت در دور دستهای نبودت ...
با کبوتری هم پرواز شدم ... در پروازمان از او نشانیت را جویا شدم و او فقط سکوت کرد ...
گاه در افکارم بدنبالت میگردم و گاه در نوشته ها ...
در روئیای زیبایت هرگز سیاهی نیست و من دوستش میدارم ... بی آنکه بدانی تورا صدا میکنم و تو هرگز نخواهی شنید ...
میشه از روزگار نشانی از من بگیری .... و نمیگیری ...
تو در آن تاریکی مطلق گم شده در غمی بی انتها در سکوتی بی نظیر از فریادی ناب از گفته های ناگفته ...
صدایت را هر از گاهی از دور دستها میشنوم و تو نمیدانی ....
در سکوت زیبایت صدائی را میشنوم و دوستش دارم....
در پروازی بی یار هرگز نمیتوان مقصدی یافت ... هرگز از گفته ها نگفته ام ...
در ناگفته هایم گفتنی بی شمار است و توانی برای گفتن نیست...
کاش میتوانستم در آغوشم غرقت کنم وقتی از بوسیدنت کمی سیراب شدم ...
کاش میشد از گوشه نگاهت بوسه ای بچینم و برای همیشه برای خود نگه دارم ...
روزگاران میگذرد و من می مانم در خیالی خالی از زره ای از تو....
کاش وقتی لمست میکنم در کنارم می بودی ...
کاش وقتی میبوسمت در کنارم می بودی ...
کاش وقتی موهایت را به آرامی به نوازشی بی پایان میکشاندم در کنارم می بودی ...
کاش در هنگام در آغوشت به خواب رفتن ها در کنارم می بودی ...
کاش در هنگام بوسیدن اشکهایت در کنارم می بودی ...
کاش دوقتی سر بر روی شانه هایم به خواب میرفتی و من تا به سحر از بوسیدن موهایت سیراب میشدم در کنارم می بودی ...
کاش وقتی با نوازشت به خواب میرفتم در کنارم می بودی ...
کاش می شد وقتی لبانت را میبوسم در کنارم می بودی ...
کاش .....
( وقتی می بوسمت .... بهنام.ا)
تازیانه های شیرین باد و کوبیدن پنجره ها ...
دستتو بده و با من بیا ...
در گوشه ای از کلبه کنجی دنج در زیر میزی شکسته که تازیانه های باد را میکاهد ...
دستان گرمی بدرو بدنت و بدن گرمی در آغوش ...
صدای گرگان در دوردست جنگلی انبوه...
بوسه ای آرام بر لبان .. تپش قلب و گرمایی بی پایان ...
تشنگی ای بی پایان ...
انگشتان گره خورده در انگشتان ...
یک شانه و سر گذاشتن بر آن ...
صدای بارون..
بوی بارون .... نفس نفس زدن ها بوسیدن ها در آغوش گرفتنها .... لبانی تشنه برای بوسیدن های بی پایان ...
در زیر آن میز پوسیده در آن کلبه ...
لمس دستی سرد بر پوست تنی نازک و داغ ....
صدا ...
تازیانه ی باد در و پنجره ها را به هم میکوبد....
لمس پوستی داغ شده از دستانی سرد اما داغ از احساس ...
پتوئی از جنس پوست اما پوسیده ...
کشیدن در آغوش و لمسو احساس و بوسیدن های بی پایان تنهای داغ ...
گوئی تازیانه ی باد هم دگر اثر ندارد ....
سرما و باران همچو نوازش شده اند ...
نفسهای عمیق در آغوشی گرم و مهربان لبهای تشنه ...
در بیرون این کلبه جنگلی انبوه از درختان درهم پیچیده و گرسنه های درنده ...
آه آغوشی در کلبه همچو کوهی محکم در برابر تازیانه ها ...
تمنا برای همیشه شب بودن برای همیشه طوفانی بودن برای همیشه بارانی بودن ...
تنهای خیس از گرمای آغوش ...
ترس از تمام شدن از فردای بی باران....
ترس از نبودن ...
ترس از بیدار شدن و نبودن ...
ترس از کابوس ...
از بیدار شدن و سر بر روی بالشی نرم داشتن ...
نه نه گوئی نمیخواهند ...
گوئی همان زیر میزی شکسته قصری زیباست ...
کاش تمام نشود ....
آرام گرمائی صورت را نوازش میدهد نسیمی ملایم بر روی بدن ...
باز شدن چشمان ...
آه نه ...
من همان قصر یخ زده ی در خواب را میخواهم ...
رویای پوسیده ای که هر شب به انتظار دیدنش در خواب میروم ...
رویای پوسیده ای که هر شب پوسیده تر میشود ...
(رویای پوسیده ... فصل سرما ... بهنام.ا)